تبليغاتX
kavehirani33.blogfa.com

kavehirani33.blogfa.com

امید اندیشه شور عشق

آپلود عكس , آپلود رايگان عكس , آپلود تصوير , آپلود فايل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا" />

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 10:21  توسط masoud moutabi  | 

آپلود عكس , آپلود رايگان عكس , آپلود تصوير , آپلود فايل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا" />

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 10:21  توسط masoud moutabi  | 

آپلود عكس , آپلود رايگان عكس , آپلود تصوير , آپلود فايل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا" />

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 10:20  توسط masoud moutabi  | 

بانوی داستان در گذشت...

آپلود عكس , آپلود رايگان عكس , آپلود تصوير , آپلود فايل , آپلود سنتر ,آپلود عکس برای وبلاگ , فضای  رایگان برای آپلود عکس , آپلود عکس با لینک مستقیم , آپلود عکس رایگان, free image upload center , آپلود رایگان فیلم , آپلود عکس برای بلاگفا" />

سیمین دانشور هشتم اردیبهشت سال 1300 خورشیدی در شهر شیراز دیده به جهان گشود.

وی در دانشكده ادبیات دانشگاه تهران به تحصیل مشغول شد و در مدرسه‌ آمریكایی در تهران اقامت گزید.

وی در سال 1327 توانست نخستین مجموعه داستان‌های كوتاه خود را با عنوان 'آتش خاموش' منتشر كند.

در بهار سال 1327، پس از انتشار 'آتش خاموش'، دانشور با 'جلال ‌آل ‌احمد' آشنا شد كه این اتفاق نقطه‌ عطفی در زندگی وی محسوب می شد، زیرا جلال ‌آل ‌احمد نیز از نویسندگان به نام دوره بود.

وی پس از كسب دكترای ادبیات فارسی از دانشگاه تهران، برای ادامه تحصیل به آمریكا رفت و به مدت دو سال در دانشگاه استنفورد رشته زیباشناسی خواند.

مهمترین اثر این نویسنده، رمان 'سووشون' است كه نثری ساده دارد و به 17 زبان ترجمه شده است و از جمله پرفروش‌ ترین آثار ادبیات داستانی در ایران محسوب می‌شود.

'جزیره سرگردانی'، 'كوه سرگردان'، 'به چه كسی سلام كنم؟'، 'سوترا'، 'مرز و نقاب' و 'تصادف' از جمله دیگر آثار این بانوی فرهیخته است.

سیمین دانشور پنجشنبه گذشته در سن 90 سالگی دار فانی را وداع گفت.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 10:6  توسط masoud moutabi  | 

سیاهچاله های زمینی...

 یاهو..

 

صبح فراخوان است.گلادیاتور ها آماده برای بلعیدن و بلعیده شدن.... و صدای گوشخراش شیپور صبح

آغاز صحنه ی نبردِ خونین ِ وحشتناک ِ رقت بار روزگار.

مرد کمرنگ 43 ساله متولد شاهرود سوار بر خودروی پیکان ِ مدل 75 اش شد و سیاه چاله نعره زنان به دنبالش. و او غافل از او.

مسیرهای کشدار با گلادیاتور های تبدار ِ عجول که مجالی برای اندیشه ندارند و نمیگذارند.

اندیشه فقط اسم یک خیابان است که مسیرش فقط 200 تومان کرایه بر میدارد. 200 تومن.به قول مرد کم رنگ اعداد برای بچه های مدرسه ساخته شده اند که دو تا کم را با هم جمع کنند تا زیاد شود. وگرنه بیرون از مدرسه اگر چندتا زیاد که داشته باشی باز هم کم است.

و این سیاه چاله بود که بسیار صبورانه منتظر کمرنگ هایی بود مثل کمرنگ 43 ساله شاهرودی.

سایه به سایه یعنی اینکه وقتی کمرنگ از دکه سیگار میخرید آنهم سیگار بهمن سوییسی،سیاه چاله بود که مودب از او پرسید ساعت چند است؟ و او با اولین پک سیگار پاسخ داد یازده و نیم.

و لبخند ِنزدیکِ نمناکِ سرد صیاد است که نشانه تشکر.

شاید سیاه چاله ها با پر رنگ ها کاری ندارند. شاید زورشان به آنها نمیرسد و یا خودشان سیاه چاله اند نمیدانم فقط این را میدانم که سیاه چاله ها اشتهایی بس عظیم برای کم رنگ ها دارند.

مغز برنامه ریز مرد کمرنگ میشمارد: نیم ساعت تا توپخونه . بیست دیقه  خوبه میرسم...

در روزگاری که حکومت اعداد با کودتا سرکار است و انقدر جای پایش را محکم کرده است که هرگز کسی فکر نمیکند میشود دوباره عشاق سر کار بیایند ِمرد شاعر توبه کرده ی دنیا دیده ی ترجیح میدهد به جای اینکه وقتش راغ صرف گرفتن مجوز چاپ سفرنامه اش کند یا پای بحث مودبین برای واژه گزینی بنشیند تغییر رشته بدهد و برود توی کار دارو.و آنقدر در این کار موفق است که شهرتش کشوری است.

و این خیابان آقای سفرنامه نویس است که نقطه ی  پررنگی است برای آقای کمرنگ .امیدی که هلال ماه قرمز به قلبش دمیده است.و این خیابان محل توقف سیاهچاله است و محل سقوط مرد کمرنگ.

-آقا چیزی لازم داری؟

سلام.دکتر نسخه داده پیدا نکردم.برا دخترم میخوام. باید ساعت 4 عمل بشه.

- اوه اوه این که اصلا گیر نمیاد بنده خدا. راست کارت ممده.

سام علیکم ممد آقا. داش از اینا داری؟

--علیک. دارم. ولی فی رفته بالا.دونهای 45 آب میخوره. 12 تا کمتر و 20 تا بیشتر هم نمیدیم. نصف الان نصف موقع تحویل/

-اشکال نداره. فقط خودش باشه ها.

--دمت گرم. داشم من هفت ساله تو کارم. سرم میشه. بشمار.

--اصغر پیش آقا باش تا برگردم.فقط یادت باشه از ما نخریدی. مفهومه؟؟

و این از خواص سیاهچاله است . سقوط شده مفلوک اصلا نمیفهمد بلعیده شده است. و این سقوط شده کمرنگ است که مغرورانه سر را بالا میگیرد و افق طلایی خورشید را نظاره میکند و میگوید خدارا شکر.و هنوز نمیداند...

- -آقای دکتر سلام. حال دخترم چه طوره؟

- فرقی نکرده. باید سریع عمل بشه. آمپول هارو تهیه کردی؟

--بله. بفرمایید. خودشه ؟؟

-بله خودشه. درسته .چنتا گرفتی ؟ 15 تا بهت دادن؟

--بله . 15 تا گرفتم. خیلی گشتم. نه امام خمینی داشت نه هلال/

-ای آقا اینها که تاریخ گذشته است.من بهت گفتم به تاریخ هاش نگاه کن.اینها به درد نمی/

و صدای سوت فضای بیمارستان را پر میکند. مرد کمرنگ در معده تاریک سیاهچاله  مشغول هضم شدن است.

 

 

 

 

پایان. مسعود موتابی. آذر 90

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 17:54  توسط masoud moutabi  | 

این روزها...

این روزها غمگینم. بسیار غمگینم. باری از وقتی با لیلی رو برو شدم غمگینم. تمام شادیهای کودکی بر بر حرام شد. با یاد گذشته و احترام فراوان میگویم لیلی خدا حافظ

متاسفام که تمام عمر دیر رسیدم. اما خاطرات کودکی در من زنده است....

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 17:58  توسط masoud moutabi  | 

چند عکس از چند فریدون...

 
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 18:6  توسط masoud moutabi  | 

دختر نارنجی

بچه ها ما یه دوست جدید داریم . یه شعر معرکه تو بلاگش نوشته. ....ادرسش هست تو پیوند ها. دختر نارنجی....
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 20:34  توسط masoud moutabi  | 

این مطلب رو از علی به امانت گرفتم. بخشی از حرف های دلم را ....

چند روزی نخواهم بود:
باید آنقدر خیال ببافم تا در سکوت از سرما یخ نزنم
باید آنقدر تاریکی داشته باشم تابتوانم چشم هایم را بسته نگه دارم.
باید آنقدر حرف نگفته داشته باشم تا پیش سکوت کم نیاورم.
باید آنقدر سایه همراه داشته باشم تا هرچقدر می خواهم در شب پنهان شوم.
می خواهم در سکوت غصه ها برای خاطرات خفته در گورم سوگواری کنم
برای همه ی آرزو هایی که آن ها را طلب کرده ام حلالیت بطلبم که چه طور آن ها را از کهکشان ها به دنیای کوچک خودم کشاندم و نتوانستم به حقیقت عشق برسانمشان...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 15:9  توسط masoud moutabi  | 

به نام خودش.....

یه دو سالی میشد که با هم بودیم.من ترم آخر بودم و اون ترم دوم.اولین باری که دیدمش دلم فرو ریخت.همون چند ثانیه که خیره به چشماش نگاه کردم همچی از یادم رفت.مست و مدهوش . شیدایی ام هویدا . یه چند وقت دیگه پاییدمش. بعد تو یه فرصت  ددَق.

یه مسیر طولانی و یه مکان طولانی. در ورودی نمایشگاه کتاب تصادفی دیدمش. از دهنم پرید " ورود به یک مکان مقدس. مقدمتان گل باران. " گفت چی؟؟  گفتم کتاب برای من یه قدیسست. یه روح آسمونیه. و سر صحبت باز شد و من غرق شدم.

هیچ نفهمیدم دو سال چه طور گذشت.نفهمیدم چی شد که انقدر ازش دور شدم. انقدر دور که حتی دیگه سایشو هم نمیدیدم. یک سالی میشد که اجبارا محل زندگیم رو ترک کرده بودم و در شهرستان اقامت داشتم. روزگار به کام نبود .

دیگه صداش مزه همیشه رو نداشت.میدونستم. میفهمیدم. به روی خودم نمی آوردم. خودمو گول میزدم. فحش میدادم. دعا میکردم. تو وهم و خیال و آرزو غرق بودم.

مهسا زبان پر پیچ و خمی داشت. تو دار بود. به راحتی نمیشد فهمید چی دوست داره و یا واقعا چه احساسی داره. اما از سردی صداش میشد فهمید که مسعود دسگه همه چی تمومه...

یکبار تو بلاگش یه خط نوشته بود که منو خط خطی کرد.

" میخواهم بخوابد. کاش فردا صبح که بیدار میشوم هیچ خاطره ای نداشته باشم. صفر عدد قشنگیست. "

خوب حق داشت. البته که حق داشت. از آخرین باری که دیده بودمش پنج ماه گذشته بود. برای من فرصت و مجال نبود تا بتونم دوریمو یه جوری واسش پر کنم. من براش یه خاطره شده بودم. یه ارزوی دست نیافتنی.جبر روزگار آغوش منو خالی گذاشته بود.از یادها برفته بودم زیرا که از دیده برفته بودم.

یکشنبه روزی بود آبستن حوادث.سرشار از نشدن ها.ابتدای انتهای یک دوست داشتن.. ابتدای یک تشویش...

همه چیز با یک مسیج  به پایان و همه چیز به آغاز رسید.

" من دیگه بهت فکر نمیکنم. میخوام زندگیم رو بی تو ادامه بدم.دیگه نمیخوام اسیر خاطرات باشم."

من : مهسا جان میدونم این مدت خیلی اشتباه کردم. در حقت کوتاهی کردم.اما کمی صبر کن. به خدا همه چیز درست میشه.همه چیز همونی میشه که تو میخوای.

" اشتباه نکن. این تصمیم دو ماه پیشه. فقط الان به زبون اوردم. به قول خودت میخوام تمرین کنم که احساسم رو بیان کنم."

و من بودم و مشترکی که دستگاهش خاموش بود.

یعنی همه چیز تموم شده بود؟ بهم ریختم. له شدم. ولوله و غوغا شد. احساس تجزیه شدن . نه چشمی نه گوشی فقط فکر و خیال...

غروب اون روز تب دار رفتم خونه. معدم درد داشت. سر سفره دو قاشق غذا و بعد حالت تهوع. مزه خون رو حس میکردم. درد معده از پا انداخته بود جسمم رو ولی فکرم نه. ذهنم فقط یه جمله رو تکرار میکرد...

-همراه مریض..

-بله

این دارو هارو بگیر. خونریزی معدست. عصبیه.چیز مهمی نیست.

حس خوبی بود. هر هشت ساعت یکبار تکرار میشد و هر بار یک ساعت دووم داشت.مثل شناوری بود. مثل خلسه.توی اون دنیای بی همتا روحت ازادانه و بی پروا به هر کجایی سرک میکشید.

یه بیست روزی توی ذهنم جلسه و بحث بود .

-پسر تو مخت تعطیله ها. نمیخواد که نمیخواد.مگه دختر قحطه.چشتو بستی  هی میگی مهسا مهسا . مگه جریان بهنام رو یادت رفته؟

+ آخه من دوسش دارم.

-بچه نشو. دوسش داری درست.اما این همه عیب و ایراد داره.آره قبول خوشگله شیطونه اهل کتابو فیلمه. اما صحبت یه عمر زندگیه. تازه مثل رو که یادت نرفته " هرکی رفته یکی بهتر جاشو پر کرده ."

+زیر لب گفت اخه من دوسش دارم.

-از ما گفتن بود.تو در حقش بدی کردی.این همه تحمل کرده .دیگه طاقت نداره.تو هم که معلوم نیست کارات کی روبه راه بشه.گناه داره.اگه دوسش داری بیخیالش شو.گناه داره.این به نفع جفتتونه.

 

ترمینال که پیاده شدم راه افتادم. شق و رق و اتو کشیده.ظاهر مطمئن باطنی نا مطئن.خودم تردید.فکرم تردید.قدم هام تردید.

دربست. نشستم و ادرس رو گفتم و به بحث و مناظره برگشتم.. پسرک گل فروش با دست به شیشه زدو گفت گل دستهای پنج تومن. شیشه رو پایین دادم و دسته گل خودمو بهش دادم . چراغ سبز شد.خودم رفتم اما دلم دست پسر جا موند.

توی بحث و مناظره ها عقل پیروز میدان بود...(مسعود موتابی- یک غروب دلگیر زمستانی)

  

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 20:56  توسط masoud moutabi  |